
بنا به تعریفی کلی و البته نه چندان کامل، سینما هنری ست مبتنی بر ضبط تصویری رویدادها که ترکیب خاص و عرضه آنها توام با طرح مفاهیم گوناگون بصورت مبانی ویژه در عرصه هنر، تجلی مییابد. تعریف ارائه شده بطور ویژه بر دو المان تاکید دارد: ضبط تصویری رویدادها و هم چنین طرح مفاهیم گوناگون. در عالم سینما، تصاویر و نماهایی عرضه میگردند که به خودی خود معنایی ندارند، بلکه این دنیای رنگین و سرشار از رنگ و نور باید همواره با منطقی معنایی همراه باشد. منطقی که میتواند در روایت یک داستان کلاسیک یا حتی در بستری از وقایع، بدون تاکید بر قصه و داستانگویی به معنای عامش نهفته باشد.
حکایت یه حبه قند رضا میرکریمی که این روزها روی پرده است و با تحسینهای بسیاری هم مواجه شده اما تافتهای ست جدابافته. طبق تاکید سازندگان اثر و دوستداران آن تعریفی ارائه شده با این مضمون که این فیلمی ست به غایت ایرانی برای تمام خانوادههای ایرانی. اما آیا واپسین اثر رضا میرکریمی به راستی با چنین سیطره عظیمی از یک فرهنگ و اقلیم مواجه است؟ در نگاه اول بله. خانوادهای اصالتا یزدی برای جشن گرفتن یک رخداد خوش خانوادگی دور هم جمع شدهاند و با هم تعاملاتی سرشار از صمیمیت و آشنایی دارند. اما اگر کمی عمیقتر شویم و نگاهی جزئی نگرانه داشته باشیم در مییابیم که نکته جای دیگری ست. یه حبه قند در بدو امر از بستری ایرانی و بومی بهره میجوید اما این بستر بومی پس از دقایقی معنای خود را از دست میدهد. این اثر سینمایی ست که باید متبادر کننده یک هویت باشد، نه سخنان و دیالوگهای رد و بدل شونده. خانواده پر جمعیت فیلم رضا میرکریمی جز با بگو و بخند با لهجه یزدی و رقص و آوازهای آشنا برای مردم ایران زمین، نشان دیگری از یک جمع ایرانی ندارند، در واقع این هویت فرهنگی به جز در گفتگوها و تصاویر پیژامههای سنتی ایرانی، در شاکله اصلی اثر هنری که باید به شکلی مجزا مبین همین هویت مذکور باشد، هیچ ترجمان مناسبی ندارند. این البته به خودی خود نمیتواند بعنوان نقطه ضعف تلقی شود، اما وقتی در تمام مباحث این روزها حرف از ملی-میهنی بودن یه حبه قند زده میشود نمیتوان از این نکات کلی گذشت.

گفتیم که سینما هنری ست مبتنی بر ضبط تصویری رویدادها و ارائه مفاهیمی متنوع. یه حبه قند از این حیث اثر غریبی ست. میرکریمی به کمک فیلمبرداری حمید خضوعی ابیانه و نورپردازی نوآورانه با انبوهی از فیلترهای رنگی، قابها و نماهایی خلق کرده که به سختی میتوان چشم از زیباییهاشان بست و نادیدهشان گرفت؛ فیلم میرکریمی شاید از حیث آفرینش چنین تصاویر بدیعی آغازگر فصلی نوین در سینمای ایران باشد. بحث اما اینجاست که این تصاویر زیبا و خوش آب و رنگ چه منطق مفهومی و داستانی دارند؟ فیلمساز خوش قریحه ما مدعی ست که اثرش اساسا قرار نیست داستانی بگوید و در تمامی بزنگاههای تصویری فقط و فقط باید با دیدی کل نگرانه به مفاهیمی که قصد انتقالشان را داشته نگاه کرد. سوال اینجاست: کدام مفاهیم؟ در فیلمنامه یه حبه قند کاراکترهای محوری و فرعی بسیاری وجود دارند که هر یک با تاکیدی غیر قابل انکار دارای شناسنامهای کلاسیک و و سرشار از اطلاعات ریز و درشت پسین و پیشین هستند. برای تک تک پرسوناژها هویتی دست و پا شده و اخلاقیاتی تعریف شده که بر طبق آنها قاعدتا باید سیری اصیل و کلاسیک روایت شود. رضا میرکریمی اما در طول فیلمش نه تنها داستانی نمیگوید، بلکه از انتقال مفاهیم مورد نظرش هم باز میماند. ساخت اثری که به معنای عامه ترش قرار نباشد داستانگوی کلاسیک باشد اتفاقا در این سرای قحطی زده از حیث تجربه گرایی های فرمال شدیدا قابل تحسین است؛ مشکل اینجاست که در یه حبه قند همه چیز طبق اسلوب کلاسیک فیلمنامه نویسی پرداخت شده اما نوبت به روایت داستان که میرسد، فیلمساز مدعی میشود که اثرش داستانگو نیست! چگونه میتوان اینقدر موشکافانه جزییات اخلاقی و شخصیتی را با سر و شکلی کاملا کلاسیک تعبیه کرد و بعد ادعا کرد که فیلم من داستانگو نیست؟ در کدام فیلم شهیر سینمای جهان با روایتی عاری از داستانگویی تا این حد شخصیتپردازی و بسترسازیهای مرسوم و کلاسیک میبینیم؟ تناقض عجیبی که فیلم میرکریمی از آن رنج میبرد وقتی بیشتر و بیشتر ملال آور میشود که ببینیم تمام این خلاهای روایی قرار است تنها با چند نما و تصویر «قشنگ» و به قول یکی از دوست داران فیلم «باصفا» پر شود! عجیب نیست؟ فیلمی که در بیست دقیقه ابتدایی مدام برای شخصیتهایش پیشینه رو میکند و بستری میسازد برای شناخت بهتر موقعیت پیش رو، پس از مدتی تنها با رقص و آواز و قهر و آشتی پیش میرود و در این میان تنها عامل مفقوده، دغدغه فیلمساز است. اصلا یه حبه قند چه دغدغه و منطقی را در پیش گرفته؟ چه میخواهد بگوید؟ تمام این شادیها و بگو بخندها چه نقشی در تبیین نوعی خاص از جهان بینی دارند؟ رخداد فاجعه در پایان داستان چرا اینقدر بیخاصیت است؟ فیلمساز مدعی ست که فاجعه قرار نبوده عاملی پررنگ در پیشبرد داستان باشد بلکه جزئی ست از یک کل. منظور گویا همان مک گافین مشهور است اما اینکه یک رویداد با این محدوده زمانی که حتی وجه تسمیه فیلم نیز در آن نهفته چگونه قرار است مک گافینی باشد تنها برای تاکید بر کل نگری، خود داستان دیگری ست که پاسخی نمی توان برایش متصور بود! چگونه است که هیچ تفاوتی میان فضای پیش و پس از فاجعه وجود ندارد؟ این کدام «جزء» از کدام «کل» غیر قابل تبیینی ست؟!

بزرگترین مشکل فیلم از آنجا نشات میگیرد که اتمسفر و فضاسازی در پیشبرد روایت بر انسان و شخصیتهای انبوه داستان مقدم شمرده شدهاند. نیمی از یه حبه قند با تصاویری شاعرانه و سرشار از رنگ و نور پر شده، از تاب بازی پسند با تم موسیقی والس بگیرید تا نماهایی طولانی از بازی بچهها با قورباغه و انداختن هندوانهها در حوض پر آب؛ تنها عنصر مغفول، پردازش صحیح روابط میان جمعی صمیمانه از انسان هاست که بتوان از طریق آنها هم منطق و دلیل تصمیمها و رفتارهایشان را فهمید و هم به عناصر وصله شده روی نیاورد. – بخصوص اسلوموشن های حقیقتا بی سر و تهی که هیچ منطق و ارتباطی حتی با همان سکانس های شکیل پیشین هم ندارند، گویی قرار بوده پاساژهایی باشند برای ورود به فضایی جدید که در شکل فعلی نه انتخاب مناسبی برای انتقال چنین فضایی بوده اند و نه پیوندی با کلیت تصویری سکانس های پیشین خود دارند- .
متاسفانه اینجا برای تبیین چرایی رفتارهای اعضای خانواده، تنها و تنها به دیالوگ روی آورده شده. دیالوگ و سخن سرایی البته همواره از المانهای اصلی پیشبرد داستان بوده و خواهد بود اما در یه حبه قند نکته آزار دهنده اینجاست که به جز در این دیالوگهای گنگ و زودگذر، در هیچ کنش و واکنش قانونمندی دلایل رخدادها مشخص نمیگردند.
از چگونگی مهاجرت پسندیده تا سرطان روحانی دگراندیش داستان، هیچیک جز در چند دیالوگ کوتاه توجیه دراماتیکی در قالب اثر نمییابند. فیلمساز برای پوشاندن این ضعف اما به حربه اعجاب برانگیز دیگری نیز روی آورده: استفاده از متافور و استعاره به مقدار لازم! میرکریمی فیلمسازی ست که همواره در پی انتقال مفاهیم معنوی و دینی بوده و اینطور که پیداست تا مدتها همین گونه خواهد بود. در یه حبه قند نیز این نشانهها به وفور مشاهده میگردند. از حبه قندی به آن کوچکی که میتواند جان آدمی را بگیرد و جمعی را دچار تغییر گرداند – که این از معدود ایدههای قابل توجه مشروح در فیلم است- گرفته تا اتاقک انتهای حیاط و مسائلی که برای دامادهای خانواده پیش میآورد. مشکل دیگر فیلم اینجاست که برخی از این استعارات غریب به قدری گلدرشت و نامتجانس هستند که نه تنها در القای حس مورد نظر سازنده الکن باقی میمانند بلکه مخاطب حرفهای را با اعجابی دوچندان رو به رو میگردانند. زنگ خوردن گوشی فرامدرن! پسند با تمی ریتمیک و شاد در جمعی سنتی پس از مرگ دایی که سرانجام با اجازه مادر خانواده به زنگ خوردن ادامه میدهد، در القای حس گذار از سنت و غم بسوی بعدی نو از زندگی و شادی آیا واقعا نخ نما و گلدرشت نیست؟ آیا واقعا نیاز به چنین ایدههای بیش از اندازه غیر مادی برای هر چه بیشتر تلطیف کردن فضا هست؟ یا استعاره پایانی داستان که به ناگاه تم فیلم را بسوی آثار ماورایی و تخیلی سوق میدهد – روشن شدن خود به خودی دستگاه رادیویی دایی جان آن هم با پخش تصنیف بسوی تو از سرهنگزاده! - واقعا با چه توجیه منطقی در فیلم قرار داده شده؟ آیا با این ترفندها میتوان به مخاطب باوراند که باید همچنان به سنتها پایبند ماند، روح درگذشتگان همواره در جهان ما هستند و دهها باوری را که به جز در این نشانه گذاریهای بیمقدمه و عجیب هیچ جای دیگری در ساختار کلی اثر ندارند؟ میتوانیم با تکیه بر این چند نکته ادعا کنیم فیلمی ساختهایم ایرانی برای تمام خانوادههای ایرانی؟ آیا با پرداخت کلاسیک شخصیتها و کنشها اما داستانگویی به شیوهای دیگر میتوانیم ادعا کنیم فیلم ما قرار نیست قصهای را به معنای کلاسیکش روایت کند و در همین مقیاس هم تماما دقیق و بیایراد است؟

یه حبه قند میتوانست نمایشگاهی باشد از عکسهای زیبا و خوش رنگ و لعابی که زندگی در آنها موج میزند، یا میتوانست رمانی شود دلنشین که خواندنش شوری مضاعف می بخشید، اما در سر و شکل فعلی، هر چه هست «سینما» نیست و دارد آدرس غلطی را به مخاطبش عرضه میکند. ای کاش رضا میرکریمی برای پیشبرد موقعیت های داستانی و ایدئولوژی سرایی های همیشگی اش، به چیزی بیش از «چند خمره رنگ» روی میآورد.
نظرات ()