نگاهی کوتاه به دو فیلم: «زمینی دیگر» و «تیرانازور»

زمینی دیگر رسّام موقعیت غریبی ست. در جایی بسیار نزدیک به سیاره ما، زمینی دیگر یافت شده که نمودی ست از هستی حقیقی ما. زمین تازه کشف شده اما گویی دارای همزادهای ما انسان هاست؛ همزادهایی که بسیار شبیه ما هستند، با این تفاوت که شاید اشتباهات ما را تکرار نکرده باشند. زمینی که رودای ۲۱ ساله در آن به دنبال اتوپیایی ست تا شاید توانایی جبران خبطی که انجام داده داشته باشد... زمینی دیگر فیلمی ست در باب زندگانی همه ما. اثری که برای بیان روایت ساده اما عمیقش با گرته برداری هوشمندانه از تمثیل عالم مُثُلی که نخست بار افلاطون مطرح کرد، داستان غریبِ کشفی رعب آور را شرح می‌دهد که در عین نمایش هولناک این حقیقت که نسخه‌ای دیگر از ما، جایی و در سیاره‌ای دیگر در حال گذران زندگی است؛ خود روزنه‌ای ست باریک از امید به اینکه شاید در این ناکجاآباد مجهول بتوان از دست رفته‌ها را دوباره به دست آورد، ویرانه‌ها را از نو ساخت و زندگی را معنایی نو بخشید. خوبی اثر بی‌مدعا اما سرشار از جزئیات مایک کِیهیل هم در آنجاست که قطعیت را به دست باد می‌سپارد و با مخاطبش از رازی سخن می‌گوید که قرار نیست در انتها به نتیجه‌ای مُتقن منجر شود. شاید همسر و فرزند از دست رفته جان موسیقی‌دان جایی در زمینی دیگر منتظر وی باشند؛ شاید هم نه. مهم اما تلاشی ست که می‌ارزد. هرچند که بهایی سنگین داشته باشد. روایت سهل و ممتنع کیهیل از فانتزی بهره می‌گیرد تا آینه‌ای شود از داشته‌های ما؛ و بیانگر اینکه ارزش هر چیز بیش از آنست که تصورش را می‌کنیم. سعادتی هست و نباید نومید بود، حتی اگر یافتن این سعادت در زمینِ مجهولِ دیگری به حقیقت پیوندد...

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

نگاهی به فیلم «تیرانازور»

رنجِ نامقدّس...

 

امتیاز:

***

 

«تیرانازور» غافلگیری دیگری ست از سینمای این سال‌های بریتانیا. سینمایی که سال گذشته با ساخته تحسین برانگیز مایک لی «سالی دیگر»، بار دیگر با قدرت عرض اندام کرد و حال با «تیرانازور» روایت غریبی از یک زندگی «سرماخورده» ارائه می‌دهد.

در زندگی پیرامونمان زیادند انسان‌های شکست خورده و به آخر خط رسیده‌ای که چیزی برای از دست دادن ندارند؛ گویی مردگانی بیش نیستند و تمام زندگانی روزمره‌شان پر شده از افسوس و حسرت و البته، دشنام دادن به چرخ گردون و دیگر آدمیان. مقصر هم لابد، جامعه و انسان‌های پیرامون هستند که نمی‌گذارند بستری برای رشد این «به آخر خط رسیده‌ها» فراهم شود. جوزف در «تیرانازور» چنین آدمی ست؛ یک دائم الخمر بدعنق و بی‌اخلاق که رفتار توهین آمیزش اطرافیان را عاصی کرده. مواجهه‌اش با هانا اما همه چیز را تغییر می‌دهد. مرد بی‌خدا در مواجهه با زن اخلاق مدار و معنویت گرا بُعد گم شده وجود خویش را در می‌یابد که گویی سالهاست فراموش شده بود. و این آغاز سیر خود‌شناسی برای هانا و جوزف است. هانای رنجور-با بازی حیرت انگیز اُلیویا کولمن که افسوس زود‌تر از این‌ها رویت نشده بود تا به حق عنوان بهترین بازیگر زن سال سینمای جهان را برایش بکار ببرم- در مواجهه با شوهرِ سنگدل و جوزفِ گمراه، خود را گم می‌کند. امتحان الهی ست شاید همه این اتفاقات، و شاید، رنجی ست که بیش از آنکه مقدس باشد، به نام اعمال می‌ماند. از همین روست که هانا تصمیم به حذف همسر بی‌رحم از معادلات زندگی‌اش می‌کند؛ و این تصمیم است که جوزفِ لاابالی را به آدمی دیگر مبدّل می‌کند. سلحشوری حق طلب که آبروی از دست رفته‌اش را در خیابان جستجو می‌کند و به دنبال رویی دیگر از این زندگی روتینِ کذایی است.

زندگی شاید همه این کشمکش‌ها و استحاله هاست. جوزف می‌رود تا بخت خویش را در جایی دیگر بیازماید و معصومیت از دست رفته‌اش را در‌‌ همان موقعیت موعود بازیابد. «تیرانازور» داستان رنجی ست «نامقدّس» که با طیّ ادیسه‌ای اخلاق مدار و سراسر تلخی، به سوی «تقدّس» ی از دست رفته می‌شتابد و در انت‌ها، شاید تقدس موعود تماما محقّق نشود، اما برای جوزف و هانا همین تغییر جزئی، کعبه آمالی ست که باید به فال نیکش گرفت و به امیدش زندگی کرد؛ شاید که آینده از آن صابرین باشد...

 

/ 0 نظر / 86 بازدید