یادداشتی بر اسب حیوان نجیبی است رضا کاهانی/ جور دیگر باید دید! *

 

 

در سالیان اخیر اما سیر تجربه گرایی که بخصوص میان فیلمسازان جسور و جوان کشورمان طرفداران بسیاری دارد، موجب شده تا دیدگاه‌های این چنین تک قطبی و کلیشه‌ای نسبت به پرداخت سیمای شهر در بستر سینما به کلی دگرگون شده و بنابراین، شاهد آثاری باشیم که لزوما پرداخت یک موقعیت شهری و اجتماعی را در قالب داستانی سیّال در باب مناسبات معمول اجتماعی نمی بینند، بلکه‌گاه نگاه به چنین مقوله‌ای می‌تواند از دریچه‌ای نیمه فانتزی-نیمه حقیقی وارد شود و به نتیجه‌ای جالب ختم شود. آثاری نظیر تنها دوبار زندگی می‌کنیم، هیچ، اینجا بدون من و... از موفق‌ترین نمونه‌های تجربه گرایی‌های اخیر سینمای ایران در این عرصه بوده‌اند که امروز راه را برای ایجاد نوعی جدید از تفکر در مورد مقوله سینمای شهری، هموار‌تر گردانده‌اند.

در این اثنا، عبدالرضا کاهانی پس از تجربه نیمه موفق هیچ، حال با اسب حیوان نجیبی است و درست در ادامه‌‌ همان مسیر پیشین، فضای جدیدی را گسترش داده و به نتیجه‌ای رسیده که قابل توجه است.

اسب... پیش از هر چیز اثری است در ترسیم یک موقعیت به غایت «هیچ» و دهشتناک اجتماعی. مردمان گیج و سرشار از تضادهای درونی فیلم جدید کاهانی گویی هیچ ایده‌ای از اینکه از زندگی هر روزه‌شان چه می خواهند و قرار است به چه نقطه غایی برسند، ندارند. این نگاه تا اندازه‌ای یاس آمیز هم چون اثر پیشین فیلمساز تا حد بسیاری به لحنی گروتسک وار نزدیک می‌شود که البته چندان با صُور عجیب و غریب یا تحریف قابل توجه حقیقتی اجتماعی همراه نیست؛ اما تاثیرش بر مخاطب و خنده تلخی که بر لب می‌نشاند، نتیجه‌ای است منطقی از مشاهده بی‌پرده ضعف‌ها، کمبود‌ها، ناهماهنگی‌های جامعه پیرامون خود و آگاه شدن بیننده از پستی‌ها، شرارت‌ها و تبهکاری‌ها. این البته دلیلی بر «گروتسک» بودن فیلم جدید رضا کاهانی نیست بلکه تنها نشانه‌ای است بر اینکه اسب... پیشنهاد جدیدی است برای سینمای ایران. تجربه‌ای که با هیچ آغاز شد و حال در فیلم مذکور، با قدرتی دوچندان و البته نقصان‌هایی چند، ترسیم شده. در اسب... با موقعیتی غریب مواجهیم. ماموری در نیمه‌های شب محتسب وار انسانهای مشکوک پیرامونش را بازجویی کرده و از آن‌ها طلب پول می‌کند.

 

این آغازی است که با معرفی چند شخصیت محوری چنین توقعی را در ذهن ایجاد می‌کند که شاهد روایتی جذاب از گذار ادیسه وار این افراد در دل شهر خواهیم بود. این تصور اما به مرور زمان رنگ می‌بازد. فیلم کاهانی اتفاقا درست از داستان گوییِ مرسومی سرباز می‌زند که ممکن است انتظارش را داشته باشیم. روابط و آمد و شد پرسوناژ‌ها تنها در خدمت یک چیز است: گذران وقت. این موقعیت غریب اما چیزی فرا‌تر از یک شوخی نسبتا بامزه و کمیک است. سردرگمی تمام این انسان‌های به ظاهر مدرن از یک موقعیت به شدت نامتوازن اجتماعی نشات می‌گیرد که آنان را وادار به سازگاری با چنین شرایط غریبی کرده. کاهانی شخصیت‌هایش را با استحاله‌هایی سرشار از نومیدی مواجه می‌سازد. نوازنده کلاسیک کاری که حال راهی ندارد جز ساخت ترانه‌های نامانوس امروزین، موسیقی دانی که در زندگی زناشویی‌اش به بن بست رسیده و حال در آستانه شروع رابطه‌ای جدید همچنان منفعل و بی‌دست و پاست و از همه مهم‌تر مرد بی‌عاری که حتی با وارد کردن جنس‌هایی از دوبی نیز نتوانسته قدم در راه رستگاری بگذارد و گودوی موعودش را بیابد! همه این‌ها در کنار ماموری که اتفاقا مامور نیست و مردی است متظاهر، در چرخه‌ای باطل و سرشار از تکاپو برای یافتن اندکی پول، یکدیگر را کامل می‌کنند و در ‌‌نهایت موقعیتی را ابتر‌‌ رها می‌کنند که نه می‌توان آغازی برایش متصور بود و نه پایانی. سرانجامی که دقیقا بر خلاف هیچ کاملا یکدست و قابل پذیرش به‌نظر می‌رسد، چرا که اصراری ندارد بر نقطه گذاشتن در پایان سیری که می‌دانیم پایانی ندارد. سیری از سیَه روزی مستمر که فرزند خلف شرایط سخت طبقاتی ست که اجتماع خشمگین بر مردمانش تحمیل کرده و انگار تنها راه، کنار آمدن است و نه تلاش برای بهبودی آن! و این حفظ تعادل در ریتم و پیرنگ، مهم‌ترین عاملی است که اسب... را به تجربه‌ای کم سابقه مبدل می‌گرداند و آن را در جایگاهی بالا‌تر از ساخته پیشین فیلمساز قرار می‌دهد. تجربه‌ای که اتفاقا برخاسته از ذات زندگی اجتماعی همه ماست اما نحوه ترسیم نیمه کمیکش، دقیقا متفاوت است با آنچه از تجربیات روزمره‌مان سراغ داریم. کاهانی نقبی به کژی‌ها و زشتی‌ها می‌زند و سپس مجددا به نقطه صفری باز می‌گردد از مدار صفر درجه؛ مداری که این محفل دوستانه در آن به دنبال یافتن راهی برای سعادت خویش و البته رهایی از پلیس مزاحم هستند. اما افسوس که این رستگاری را جای دیگر باید جُست! نه در منزل صاحب کارِ عزادار و یا آهنگساز تابع زمانه... اینجا انگار همه با شرایط پیرامونشان کنار آمده‌اند و لزومی برای دستیابی به سعادت دروغین نیست. راهی نیست جز پذیرش اینکه این بی‌هویتی و پادرهوایی، حقِّ ماست و باید مثل همیشه با آن کنار آمد! و این تفکر دردناکی که از فرط سستی به موقعیتی کمیک مبدل شده انگار خود ریشخندی ست تلخ بر انگاره‌های بی‌معنای زندگی امروزین ما.

خلقِ سردرگم فیلم کاهانی اما همگی لااقل در یک ویژگی نیمه مثبت انسانی مشترکند: «نجابت». این نجابت اما اینجا معنایی ندارد جز کُرنش مقابل نیرویی که «متهم» می‌نامدِشان و عجیب اینجاست که خود، آماده‌اند برای متهمِ ردیف اول شدن و باج دادن، بی‌آنکه دلیلش را بدانند و تنها از سرِ قصه همیشگی عادت! این نجابت غریب از همین روست که به وجهِ تسمیه‌ای این چنینی برای اثر منجر می‌گردد! نجابتی که به قدری عجیب و بی‌معناست که نتیجه‌ای جز نجات رابین هودوار مست با کمکِ مالی محتسب را نمی‌توان برایش متصور بود! و در این سیرِ غیر قابل پیش بینی از وقایع این چنین نیستی انگارانه باید منتظر چنین رخدادی بود. چراکه در موقعیتی چنین قربانی هرج و مرج، هر چیزی ممکن است!

اسب حیوان نجیبی است تجربه متفاوتی است برای سینمایی که این روز‌ها نه «اجتماع» را به درستی منعکس می‌کند و نه تصور درستی دارد از خلق موقعیت کمیک. عبدالرضا کاهانی با وجود تمام نقصان‌هایی -که نگارنده به عمد در یادداشتم اشاره‌ای به آن‌ها نکردم و مطمئنا دوستان بزرگوار به شکلی مبسوط بر آن‌ها تاکید خواهند کرد- که در کارش دارد و نمی‌توان منکرشان شد، به لحنی رسیده که دستاوردی است غریب در این اوضاع اسفبار. دستاوردی که متاثر از نوعی نگاه بکِت وار به موقعیتی آشناست که در آن انگار ایجاد هر نوع تغییری خرق عادتی است نابخشودنی. ترسیمِ جذابِ بطالت و ایستاییِ توامان تلخ و شیرین مردمانِ این موقعیتِ غریب شهری، با تمام گفته‌ها و بعضا ناگفته‌هایش، حقیقتا جسارتی است قابل تحسین از فیلمسازی خوش آتیه که باید ذوقش را تحسین کرد و با اشتیاق منتظر اثر جدیدش ماند.

تیتر قطعه ای است از شعر «صدای پای آب» سهراب سپهری که عنوان فیلم نیز به نوعی متاثر از آن است...

 

/ 6 نظر / 59 بازدید
زاهدی

سلام آقای تجویدی فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی" رو دیدم ولی در این فیلم "چیزهایی هست که نمی فهمم" نمی دونم شاید فقط به درد مخاطب خاص بخوره نه من ! منتظر یادداشت شما درباره این فیلم هستم با تشکر

مومن زاده

سلام آقای تجویدی ما چیزهایی هست که نمی دانی رو بالاخره دیدیم به نظرم نکات جالبی داشت ولی به قول عطیه حس می کنم خیلی جاها رو نفهمیدم . طولانی بودن بعضی سکانس ها هم برام خسته کننده می شد. ممنون می شم اگه یادداشتی در موردش بزارید

زاهدی

سلام آقای تجویدی متشکرم از لطفی که به بنده کردید و یادداشت هاتون رو در اختیارم قرار داید یادداشت خوبی بود اماچند نکته بود که گفتم از شما بپرسم: 1-این شوک هایی که می گیید با آن سکانس تغییر می کند چند بار در فیلم بود دلیلش چیه؟ 2-رابطه لیلا حاتمی (به قول شما دختر بی نام قصه )با علی برای من عجیب است چرا بعد از این که رابطه ای صمیمی با علی پیدا می کند یک باره از دست او عصبانی می شود و می گوید که دیگه دنبالش نیاید بعد دوباره این دوستی ادامه پیدا می کند ولی درست در نقطه اوج رابطه حاتمی می گوید که برای همیشه می خواهد از ایران برود... و ادامه ماجرا در فرودگاه... کافه قدیمی علی و سیما تغییر می کنه و منظور اون پلانی که علی و خانم دکتر در حال کندن روزنامه ها از شیشه های کافه هستند چیه ؟ چون بعد از اون پلان و حرف زدن علی و خانم دکتر در کافه که ما صداشون رو نمی شنویم و فقط تصویرشون رو از پشت شیشه می بینیم هست که خانم دکتر از دست علی عصبانی می شه

زاهدی

بی نهایت سپاس از توضیح هاتون

ریحانه

درباره فیلم چیزهایی هست که نمیدانی هم بنویس

امیر

سلام دوست عزیز وبلاگ خوبی دارین خوشحال میشم اگر دوست داشته باشین ما رو با اسم نگاهی بر سینما لینک کنین .cinefans.blogfa.com با اجازه اتون من شما رو لینک کردم