نگاهی به مولفه های مشترک فیلمنامه های کوئنتین تارانتینو / چوپانی در دره تاریکی..

 

1- نگاه و تلقی از انسان و  متافور: نابخشودگان در معرض عذابی عظیم

 

مردان مخلوق تارانتینو اکثرا جنایتکارانی شوخ و شنگ به نظر می رسند که زندگی خود را وقف رسیدن به هدفی پوچ گردانیده اند. به طور مثال در شاخص ترین و البته مهم ترین ساخته تارانتینو تاکنون، پالپ فیکشن، روایت شکسته و نامنظم فیلم هول مکان ها و موقعیت های پیرامونی دو شخصیت نسبتا محوری فیلم می گردد. دو ماشین آدم کشی با شمایلی غریب و کاملا متفاوت- که خود آشکارا یکی از مهم ترین نمودهای پست مدرنیسم در آثار وی است- در سیری متوالی و البته ناهماهنگ، حوادثی را از سر می گذرانند که در تعیین سرنوشت غمبار و البته همراه با سعادتشان شدیدا تاثیر گذار است. جولز و وینست با عقایدی کاملا متفاوت با رخداد حادثه ای به ظاهر بی اهمیت، به چالش و تاملاتی عمیق می رسند. اینجاست که آن پوچ انگاری ظاهری پرسوناژها رنگ می بازند و جای خود را به یک جهان بینی منفعلانه می دهند. جولز عدم برخورد گلوله را معجزه ای خدادادی تلقی می کند و وینسنت آنرا یک اتفاق معمولی می پندارد.  حال بازمی گردیم به نیمه های فیلم، جایی که وینسنت در آپارتمان بوچ خائن در انتظار اوست تا از پا درش آورد، اما تنها به خاطر یک غفلت شاید کاملا قابل انتظار- و شاید هم یک عذاب که نتیجه طبیعی توهین وی به مقدسات است و در ساحت جولز نیز توجیه مناسبی دارد!- خود طعمه بوچ می شود و توسط اسلحه یا بهتر بگوییم همدم خودش به قتل می رسد، و این البته یکی دیگر از دلایلی است که برای مذهبی دانستن فیلم بکار برده می شود. سیر تحول وقایع پیرامون شخصیت ها اما در ساخته پیشین تارانتینو، سگ های انباری  نیز نمودی چشمگیر دارد؛ البته تارانتینوی جوان خوب می داند که چگونه با مهره هایش بازی کند تا دستش برای مخاطب رو نشود و از همین روست که مولفه های مشترک و در عین حال کاملا ریزبینانه در آثار وی با کالبدی کاملا جدید، اما سیری واحد به کار گرفته می شوند. در سگ های انباری چند تبهکار با اسامی مستعار با رخداد حادثه ای و در تکاپوی یافتن جاسوس میان خود، در یک انباری مرموز و کوچک با یکدیگر درگیر می شوند و این کاملا در تضاد با پرسوناژی است که در سکانس درخشان آغازین فیلم از شخصیت ها خلق شده بود. شخصیت های آثار تارانتینو غالبا با بحث هایی پیش پا افتاده و به شکلی کاملا هوشمندانه با رمز گشایی چند آسیب اجتماعی یا عقیدتی، مقدمه ای برای مخاطبانشان ایجاد می کنند تا آنها را برای حوادث بعدی آماده کنند. از صحبت های جولز و وینسنت در پالپ فیکشن پیرامون ساندویچ رویال که بعدها شکلی تقدیرگرایانه به خود می گیرد گرفته تا سخنان آقای صورتی در سگ های انباری پیرامون انعام و تاثیرات آن در نحوه سرویس دهی که نقش کلیدی و محافظه کارانه وی در پیشبرد بار درام اثر را با ظرافت تمام ترسیم می کند و البته حرامزاده های بی آبرو که با نمایش شمایل هراس انگیز کلنل لاندا و آز وی برای یافتن شوسانای بی پناه، بهانه خوبی را برای واکاوی پازل های اثر در بخش های بعدی به دست مخاطب می دهد. اینجاست که متافور نقش کلیدی خود را در آثار تارانتینو به اوج می رساند. نقطه اوج این تعالی در پالپ فیکشن به چشم میخورد. دو تبهکار خرده پای فیلم با خود کیفی را یدک می کشند که هواخواهان و دشمنان بسیاری دارد. این کیف در جای جای فیلم به عنوان دستاویزی برای توجیه حوادث به کار می آید که اوج آنهادر سکانس نهایی و رستگاری دزد بانک و نامزدش به چشم می خورد. جولز که در ماموریتی برای یافتن همین کیف مشکوک به معنای حقیقی معجزه دست یافته، با نمایش کیف نورانی به دزد، او را برای پذیرش پرهیزگاری آماده می کتد. این کیف البته خود می تواند دارای تفاسیر بسیار باشد که در این مطلب نمی گنجد اما درخشش مادی آن که در نهایت به رستگاری معنوی نیز ختم می شود، به سمبلی برای نسل بشر مبدل می گردد. در سگ های انباری نیز البته واضح تر، شاهد انسان هایی هستیم که برای دستیابی به الماسی قیمتی از همه چیزشان می گذرند؛ اما وقتی جان سالم به در می برند، حاضرند برای حفظ آن عامل انگیزش دست به هر کاری بزنند. چه بریدن گوش مامور پلیس باشد و چه دریدن پیکر یکدیگر که زمانی دوستانی جداناشدنی بوده اند. انباری موعود به یک سگدانی مبدل می شود که در آن حتی ذره ای دلرحمی برای هم جنس- همانگونه که مثلا لری برای آقای نارنجی و پیکر نیمه جانش نگران است- نیز سرکوب می شود و نهایتا با همان خوی سگ مانند، به بروز خشونت منجر می گردد. تارانتینو در اشلی کوچک، وجهه تاریک مناسبات اجتماعی قشری خاکستری را نشانمان می دهد که بنا بر جبر زمانه خوی سیاه خویش را بیش از سفیدی تقویت می کنند و این چیزی در پی ندارد جز مرگ. همانگونه که در اثر واپسین تارانتینو نیز کلنل لاندای حریص اسیر گروه حرامزاده ها می گردد و علنا خود را از ارتش جدا کند و نشان دهد آنقدر ها هم وطن پرست نیست، و ثابت می کند که هر جباری روزی از عرش بر فرش خواهد افتاد و به تاریخ خواهد پیوست. تارانتینو برای نمایش خصال خشونت بار تاریخ و نمایش عریان طغیان همه کار می کند. چه آن کار به آتش کشیدن ادولف هیتلر در سالن سینما - که می تواند کنایه ای باشد به خاستگاه هنری هیتلر در جوانی و مرگ وی در آتش خشم هنر بصری سینما- باشد و چه استفاده از زنی زخم خورده در قامت یک آزادی خواه. می بینید، متافور به شکلی کاملا هوشمندانه و ریز، هر قدر هم خشن و عریان، به نمایش چهره حقیقی بشر از دیدگاه تارانتینو کمک می نماید.

 

2= تم تعقیب و انتقام، منتج به رستگاری: در جستجوی سعادت

 

اما یکی از شاخص ترین مولفه های فیلمنامه های تارانتینو تم تعقیب و انتقام است. در این آثار همواره شخصیت های محوری یا خود طعمه ای هستند برای دیگران یا در پی یافتن طعمه می باشند و همین تعقیب ها در کالبد حوادثی ناگهانی بار تعلیق داستان را افزایش می دهند. در سگ های انباری تیم مردان تبهکار توسط نفوذی گروه خود فروخته می شوند و در دام پلیس می لفتند. دو تن از آنان کشته می شوند و یکی شدیدا مجروح می گردد. همین جاست که فیلم جان تازه ای به خود می گیرد. انسان های مخلوق تارانتینو در دل همین تعقیب و گریز خود حقیقی شان را نمایش می دهند و به وحشیانه ترین شکل انتقام جویی می کنند. انباری مبدل به مسلخی می گردد که در آن انسان های گرگ صفت و طماع یکدیگر را می درند. جاسوس خود را لو می دهد و روابط از نو تعریف می شوند؛ این منطق دنیای بی رحمانه ما از نگاه تارانتینوست. انسان ها در مواجهه با سختی خود حقیقی شان را نشان می دهند و این برای نابغه ای چون تارانتینو، بهترین مایه داستانی است. در پالپ فیکشن اما تم تعقیب و انتقام دو وجهه دارد: یکی در خرده داستان بوچ و دیگری ماموریت منتهی به رستگاری جولز و وینسنت و جالب اینجاست که هردوی این ها در نهایت غمباری به سعادت نزدیک می شوند. در داستان مربوط به بوچ، این بوکسور خائن و نامزد جوانش تنها به خاطر یک ساعت قدیمی اما نوستالژیک، جان خود را به خطر می اندازند تا در زندگی آینده خود، خاطرات و تعلقاتی داشته باشند. همین وابستگی بوچ، موجب می گردد یکی از کاراکترهای محوری در اثر انتقام جویی انسان های پیرامونش قربانی شود. وینسنت فدای بی ایمانی خود میشود و از بین می رود و این میان،  بوچ خاطره باز است که باقی می ماند و انتقام وی که هنوز در دل مارسلوس موج می زند. در خرده داستان دیگر اما شرایط متفاوت است. بحث های منطقی اما غریب جولز و وینسنت پیرامون مرگ مشکوک فردی که با همسر مارسلوس  رابطه ای کاملا مرسوم داشته، آن هم بر حسب یک سو تفاهم، خود محوری می یابد برای نمایش تفاوت عقاید این دو. در واقع این ماموریت به ظاهر ساده، دلیلی می شود برای دو تبهکار ساده دل داستان که به واکاوی شخصیتی خود برسند. جولز که پس از خواندن آیات کتاب مقدس دست به قتل عام افراد مذکور می زند- به این پارادوکس هوشمندانه دقت کنید- بر حسب یک اتفاق از قضایای آدم کشی برای همیشه کنار می کشد و همه چیز را به وینسنت می سپارد.

تم تعقیب اما در آخرین ساخته تارانتینو مهم ترین کارکرد را دارد. در حرامزاده های بی آبرو شوسانا از چنگ لاندای خونخوار می گریزد، اما فراموش نمی کند و این کینه ابدی را با ایده ای خشونت بار بسط می دهد. شوسانا در فرانسه برای خود سینمایی راه اندازی می کند و زندگی جدیدی را رقم می زند؛ اما وقتی می شنود آلمان ها و هیتلر می خواهند برای تماشای اثری به سینمای وی برسند حس شیرین انتقام را در سینه اش می پروراند. زن فرانسوی هرچند در نهایت خود نیز جان می بازد اما موفق می شود کاری را به انجام برساند که درد دل یک ملت زجر دیده است. و اینجاست که قهرمان زن تارانتینو با مرگ خود به آزادگی می رسد. این تم مورد علاقه تارانتینوست که البته در آثار ضعیف تر وی نظیر بیل را بکش 1 و 2 نیز به شکلی ضعیف تر مطرح شده بود. قهرمان زخم خورده، انتقامش را می گیرد اما حق انتخاب راه برای اوست. اینکه راه سعادت را طی کند و یا در منجلاب جنایت مغروق گردد، همانگونه که مثلا آقای وایت در سگ های انباری یا کلنل لاندا در حرامزاده های بی آبرو راه شقاوت را در پیش گرفتند و یا جولز و بوچ در پالپ فیکشن و شوسانا در حرامزاده های بی آبرو که به سکینه ای اخلاقی رسیدند.

سینمای داستان گوی تارانتینو سینمای غریبی است. شخصیت های مخلوق وی پس از خلق شدن راه خود را می روند و حق اتخاب با خودشان است  و عجیب آنجاست که نهایتا هیچگونه جانب داری توسط نویسنده مطرح نمی گردد. انسان های خشونت طلب جوامع امروزی ما به عریان ترین شکل ممکن به تصویر کشیده می شوند و این هوشمندی کوئنتین تارانتینویی را نشان می دهد که استاد روایت های ریزبینانه و آسیب شناسانه است. تارانتینو انسان ها و دردهای نوین آنها را بخوبی می شناسد و از همین روست که با زبان تیز استعاره، داستان هایش را تعمیم می دهد و همچون چوپانی در دره تاریکی، ما را به سمت خود حقیقی مان راهنمایی می کند.

 


/ 7 نظر / 60 بازدید
یاز قدیسین

همچنان منتظرم از قی سیاه مطلب بنویسی

اردشیر بابکان

درود بر شما اگر علاقه دارید من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره ابزار گزینش درست انسان از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا اگر علاقه دارید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

وحید جلالی

سلام.یادداشت خوبی بود.استفاده بردم.ولی ای کاش جکی براون هم بود و بیل را بکش رو ضعیف نمی دونستی.

کی قبادی

سلام پیش از این مطلب شما را فیلمنگار دنبال کرده بودم. ممنون. تارنتینو آدم را به آینده خوشبین می کند. یک انرژی دهنده است. کسی که می گوید می شود. و انجام می دهد.

دنیا.م

سلام به داداش امیـــــــــررضای گل! [گل] این مطلبت رو قبل از عید خوندم و بسی لذت بردم. خوشحالم که تو این پرونده با هم بودیم. [پلک] انصافا پروندۀ محشری شده بود! [چشمک]

اآرام

سلام.عجب صحبتی کرد فریبرز عرب نیا.دیدی؟جا داره درباره خود عرب نیا هم یه پست کامل بنویسی.[چشمک]

شايان

سلام... اين مطلب را در فيلم نگار ديده ام... اما دوست دارم نظرم را اينجا بگويم.... اين كه كوئين تارانتينو يكي از عجيب ترين فيلمسازان اين نسل است كه نيازي به گفتن ندارد.... اما از نگاه من فيلم هاي تارانتينو،خود شكني نا محسوسي در فرم دارد... يعني پست مدرنيسم خود فيلم را در برخي اوقات حتي با نما بندي و سكانس هاي كوتاه مي شكند... مثل نمايي از پالپ فيكشن كه وينسنت و جولز از دو طرف به يك مظنون شليك مي كنند كه شايد تداعي كننده ي حس هم فكري و وحدت اين دو نفر و حتي يكي بودن طرز تفكرشان باشد،كه خلاف ان چه پست مدرنيسم مي خوانيم است.... ممنون از نوشته تان.....